تاریخ: 1388/7/6 21:21 - کد مطلب: 6655

به شبنم مددزاده؛ دختری که همیشه می خندد

نویسنده: مهسا امر آبادی

نشسته ام و به عکست زل زده ام. تمام خاطرات می آید تو سرم. می خواهم بیرونشان کنم اما آمده اند جلوی سرم. یادت است؟ می گفتم سعی کن خاطرات بد را ببری پشت سرت تا آزارت ندهند تا نیایند جلوی سرت و روی پیشونی و چشمانت بریزن که در آن صورت دیگر نمی توانی از جلوی چشمت، پاکشان کنی. هرچند که این حرف ها را بیشتر به خودم می گفتم و تو هر روز و هر شب گوش می دادی به پرحرفی های من و بعضی اوقات هم با اون لحجه ترکی ات می گفتی: غمتو نبینم.

روز اولی که وارد سلول شدم، در آغوشم گرفتید. گفتم آخیش از تنهایی خسته شدم. پرسیدید چند وقت؟ گفتم یک هفته و فکر می کردم چقدر به من ظلم شده که یک هفته در انفرادی مانده ام!

جواب های شما اما من را شرمنده خودم کرد. وا رفتم وقتی فهمیدم تو 21 ساله با 3 ماه انفرادی و 7 ماه بازداشت موقت و مهوش و فریبا هم با 4 ماه انفرادی و 15 ماه بازداشت موقت آنجا هستید و من از یک هفته انفرادی می نالیدم.

در هواخوری دوره ام کردید و از وضعیت بیرون پرسیدید. انگار تازه یادم افتاده بود که چه بر سرمان آمده است. از روزهای قبل از انتخابات و شعارها برایتان گفتم. از شوق و شور و شعف مردم گفتم، از لذت آزادی روزهای قبل از انتخابات گفتم و گفتم و گفتم.
در چشمهایت شوق بود و امید. می خندیدی، همیشه می خندیدی و من که از فشار بازجویی ها و نگرانی ها، عصبانی بودم با شدت می گفتم « این قدر این دندونات رو نریز بیرون، فکر می کنند خوشمان می آید اینجا باشیم» و باز هم می خندیدی. این خنده تو و دندون های موشی ات تیری بود در قلب نگهبان ها. آنها که التماس و گریه دیده بودند فکر می کردند، دندان های یک زندانی تنها برای زجه زدن و ناله کردن باید بیرون بیافتد. می گفتند « تو که عین خیالت هم نیست که اینجایی» و تو باز هم به آنها می خندیدی که «خب چی کار کنم؟ فعلا که اینجام».

سر به سرت می گذاشتیم که چرا ترک ها به «ق» می گویند «گ» و به «گ» می گویند «ج»؟

اعصابت به هم می ریخت و وقتی عصبانی می شدی ترکی و فارسی را قاطی می کردی و کانال دو می زدی. می گفتیم تو مثل «تراختوری» و باز هم می خندیدی.

قبل از آمدن من به سلول 12، تو و مهوش و فریبای مهربان، صبح ها بعد از صبحانه دعا می کردید و بعد از آمدن من که همیشه تا 12 ظهر می خوابیدم، دعاها را شب ها می خواندیم. فریبا و مهوش دعاهای خود را می خواندند و تو هم آیه های قرآن را. می گفتی «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین». من دعا نمی کردم، فکر می کردم، به زودی آزاد می شوم و اگر دعا کنم، به معنای قبول کردن ماندن در زندان است. یادت می آید؟ حتی نمی خواستم حمام بروم، غذا بخورم و حتی نمی خواستم ملاقات بدهند. همه اینها را به طولانی شدن مدت بازداشت معنی می کردم. اما تو هر شب و هر روز دعا می کردی.

به مسخره می گفتم «شبنم تو نماز جعفر طیار می خوانی؟» نمازهایت حداقل 1 ساعت طول می کشید. می نشستی و دستانت را رو به آسمان می گرفتی و آزادی همه کسانی که می شناختی و نمی شناختی را می خواستی اما حتی یک بار هم نشنیدم که از خدا در خواست کنی آزادت کند. هیچ وقت مثل من با خدا دعوا نکردی که چرا اینجایی؟ هیچ وقت به خدا نگفتی که «اعصاب پصاب» نداری و اگر آزادت نکند چنین می کنی و بهمان.

اما من بعد از اینکه از آزادی ناامید شدم با شما دست به آسمان بردم، نماز یادم دادی و من تند تند نمازم را می خواندم و شبها با شما دعا می کردم که «خدای مهربون تو رو به جون هر کی دوست داری بیخیال ما شو»

باز هم می خندیدی و می گفتی خدایا هرچی صلاح است. اما «صلاح کار کجا و من خراب کجا ».

صلاح بود که من بیایم پیش تو و مهوش و فریبا. صلاح بود که از شما دعا کردن را یاد بگیرم. یاد بگیرم که می شه با خدا صحبت کرد و همه چیز را به او سپرد.

اما نمی دانم صلاح خدا بود که تو را از مهوش و فریبایی که مانند یک مادر به همه چیز حتی به روحیه تو هم نظارت داشتند، جدا کنند؟ مهوش شهریاری و فریبا کمال آبادی که همیشه من را میخکوب قدرتشان می کردند و واقعا نمونه کامل یک مادر، دوست و یک انسان بودند.

صلاح خدا بود که تو را از آنان جدا کنند و به بند متادون ببرند؟ نمی دانم این بند کجا است و حتی نمی دانم نام واقعی آن متادون است یا چیز دیگر؟ اما خوب می دانم که باز هم در دعاهایت می گویی «خدایا راضی ام به هرچه تو خواهی».

ای کاش یک بار هم شده از خدا بخواهی. بخواهی که از بند خلاص و وضعیتت را بهتر کند. نمی دانم صبر خدا تا کجا ادامه دارد. نمی دانم بالاخره تو از او می خواهی یا خدا صبرش تمام می شود و آزادت می کند!

شبنم، این همه برای آزادی دعا کردم اما نمی دانستم لحظه ای که در آغوشت می گیرم برای خداحافظی چقدر شرمگین می شوم که توی 21 ساله بعد از 7 ماه آنجایی و من می روم.

نامه ات را مقابل چشمانم قرار داده ام و صدها بار آن را خواندم. تو را مجسم کردم که نامه را با لهجه شیرینت می خوانی.

می دانم قوی هستی و اگر هم با معتادها یک جا باشی نگرانی ندارم. می شناسمت. دو ماه برای شناخت تویی که چند لایه نیستی و قلبت به اندازه دریا است، کافی بود.

دلم برایت تنگ شده، قول داده بودم که با دسته گلی بزرگ رو به روی اوین به استقبالت بیایم. می آیم «تراختور» کوچولو.

مهسای عزیز برادر 33ساله من 23ماه است که در انفرادی است با پبی عمل کرده

ممنون که از مهوش و فریبا نوشتید. من هر دو را می شناسم و خیلی به این فکر می کنم که آیا چه رنجهایی کشیده و می کشند. روح مرا شاد کردید که یادی از آن ها کردید. ای کاش می شد ببینمتان و بیشتر راجع به این دو وجود عزیز بشنوم. حق پشت و پناهشان باشد.
خوشحالم که شما آزاد شدید.

Very moving to see how these people endure such a hardship and cruelty and still are happy with the God's Will. I beg too from God that all of you become free soon

Waiting for the day all of them, non Bahais and Bahais free from prison

با سلام و خوشحالی از آزادی شما

امید داریم که همه زندانیان سیاسی و عقیدتی هر چه زودتر آزاد شوند

شبنم مدد زاده و سعید متین پور دو عزیز آذربایجان نیز .

شخصا هيچ شناختي از خانم مددزاده ندارم اما براي متني كه نوشتيد و شرحي كه آورديد به عبارت (شمه اي واگو از انچه ديده اي)، بخشي از شعر شاعرمرحومه روشندل خطه شمال را بيادگار مي گذارم و اميدوارم كه آن دوست عزيز نيز ملاحظه كند:
تكيه كن بر شانه هاي ترد من آرام
تا سرود صبح سرشار نفس باشد
مي شناسم من ترا اسم شبت درياست
با صدايت عطر شبنم هاي شفاف است
خوب ميدانم كه ميداني كدامين ابر
گونه هاي تشنه يك دشت را بوسيد
....

It's beautiful. We can just pray.

be vojode Mahvashe va Faribaye aziz eftekhar mikonamaz shoma tashakor mikonam ke maratebe emtenane khod ra ke neshan az godrate eimane shoma hast chenin ziba bayan kardid.az azadiye shoma khoshhalam .omidvaram hameye afradike chenin ensanhaye valaei ra mahbos kardan az zendane jehalate khish rahaei peyda konand.

شبنم جان عزیرم
فکر نکنی باز بی وفایی کردمو بهت فکر نمی کنم
شب و روز واسه آزادیت دعا می کنم

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
  • ادرس های صفحه وب و نشانی های پست الکترونیک به طور خودکار به لینک تبدیل می شوند.
  • خطوط و پاراگراف ها به طور خودکار تجزیه می شوند.
CAPTCHA
جهت جلوگیری از هرزنگاری، لطفاً به پرسش زیر پاسخ دهید.
Image CAPTCHA
حروف و اعداد را (با توجه به کوچک و بزرگ بودن حروف) از تصویر خوانده و وارد کنید.